محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

4

اكسير اعظم ( فارسى )

و بعد عهد فصد و تدبير سالف و سن و فصل و عظم نبض و سرخى بول و گرانى جگر بود سببش سوء مزاج حار دموى باشد . و اگر نبض بطى و قاروره سفيد رقيق باشد و با آن سفيدى زبان و لبها و قلت خون و عسر جريان آن و كثرت بلغم و فساد رنگ و ذهاب رونق او كه گاه سياه مائل به سبزى بود و گاه زرد مائل به فستقى نيز يافته شود حال قلت عطش و جوع مفرط و قلت هضم و عدم اشتها هنگام غايت برودت و بودن براز گاهى اندك خشك بلا رائحه و گاهى رطب مائل به سفيدى و قليل الرائحه نيز سؤال كنند و اين نشان سوء مزاج بارد است بعد از آن ذائقه دهن بپرسند . اگر ترش يا تفه بگويد و با آن غلظ قاروره و رطوبت در براز و رصاصيت رنگ و سردى ملمس و قى بلغمى و ثقل در ايمن و ترهل بدن و تهبج وجه و اطراف و ديگر علامات غلبه بلغم بود سببش سوء مزاج بارد بلغمى باشد . و اگر نبض صلب و قاروره رقيق و گاهى سياه‌رنگ باشد و با آن خشكى دهان و زبان و تشنگى و لاغرى و يبس بدن و قلت خون و كمى براز و غلظ آن در ضعف اشتها و تشنج عضلات شكم باشد سببش سوء مزاج يابس بود بعد از آن حال ترس و اندوه و فكر فاسد بپرسند اگر باشد سببش سوء مزاج يابس سوداوى بود . و اگر نبض لين و بطى و ضعيف و قاروره سفيد غليظ باشد و با آن تهبج چهره و پلك چشم و ترهل لحم شراسيف و سفيدى رنگ گاهى با زردى اندك و گاهى مائل به سبزى و ضعف بدن و كسل و كندى حواس باشد از كثرت خواب و لعاب دهن و سوء هضم و رطوبت زبان و نرمى طبع و قلت عطش و انتفاع به اغذيهء ناشفه بپرسند اگر باشد سببش سوء مزاج رطب باشد . و اگر تركيب آثار حرارت با يبوست و يا رطوبت و علامات برودت با يبوست و يا رطوبت يافته شود سببش سوء مزاج مركب حار يابس يا حار رطب يا بارد يابس يا بارد رطب باشد . اكنون بدانند كه چون زمانه سوء مزاج حار كبد طول كند اول ذوبان اخلاط حادث نمايد پس ذوبان لحم كبد تا آنكه با براز خارج شود و گاهى تابع او سحج به سبب مرور اخلاط محترقهء حاده بر امعا و گاهى قرحهء امعا و عروض اسهال بود و آنچه با بزاق برآيد بسيار ردى الرائحه باشد و مع ذلك گوشت بدن نقصان پذيرد و بگدازد و گاهى دلالت مىكند بر سوء مزاج حار كبد سن و عادت و حرفه و تدبير و سوء مزاج حار متوسط صفرا پيدا كند و مفرط سودا احداث نمايد و امراض آن از ماليخوليا و جنون و مانند آن ظاهر گردد . و چون اسهال غسالى با سقوط اشتها ابتدا كند اكثر آن به سبب ضعف كبد كائن از سوء مزاج حار باشد و در اكثر سوء مزاج حار براز خشك محترق مىباشد مگر آنكه خون مثل اخلاط ديگر و لحم كبد محترق شود و اسهال آن آيد . و چون در احراق دم شروع كند براز مثل دردى باشد . و چون در كبد احتراق يا ورم يا دبيله باشد بعد آن با براز چيزى سياه يا غليظ خارج شود آن لحم كبد باشد كه سياه و متعفن شده جدا مىگردد هر براز سياه و غليظ كه عقب اين حالات مذكوره پديد آيد نشان اين آفات بود خروج هر شيء سياه علامت ردى نباشد و گاهى اسهال غسالى و صديدى مائى مىآيد بعد از آن غليظ مىشود و اسود غليظ منتن مىگردد چنانچه در اصحاب و با مىباشد و گاهى بعد صديدى خون آيد پس به آن سوداى رقيق . و جرجانى و امين الدوله گويند كه هر گاه در جگر سوء مزاج گرم پديد آيد اخلاط كه دردى تولد كند محترق گردد و حميات و قروح و امراض مختلفه پيدا شود . و به قول شيخ در آخر سوء مزاج بارد چيزى مثل دم متعفن نه مثل خون گداخته در اسهال خارج شود و گاهى تابع مزاج بارد بعد مدتى حميات باشد بنا بر قبول خون رقيق كه در آن است عفونت را كه به آن عارض گردد و آن حميات صعب باشد كه در باب حميات مذكور شود و گاهى در ابتداى آن اسهال صديدى رقيق آيد پس غليظ و سياه گردد . و چون اسهال شبيهه به غسالهء لحم تازه بود و آن با اشتها در ابتدا باشد دلالت بر برودت كند . و اگر بعد از اين سقوط اشتها عارض شود گاهى به سبب فساد اخلاط يا به سبب ديگر از تب و مانند آن بود و اكثر دلالت او بر ضعف جگر از برودت باشد و در آخر آن اشتها عود كند و در اكثر امر مفرط گردد و به آن پوست شكم متشنج شود و گاهى بر سوء مزاج بارد سن و عادت و اسباب ماضيه مثل شرب آب بارد بر نهار و عقب جماع يا حمام دلالت كند بهر آنكه كبد ملتهب در اين اوقات از آب به سرعت بسيار متأثر شود . و گويند كه سفيدى لب از سائر علامات دليل خاص بر سوء مزاج كبد است بايد كه نظر طبيب در امراض جگر حادث از سوء مزاج بر آن باشد . و انطاكى گويد كه امراض جگر را سعال و ضيق النفس لازم است قول كلى در معالجه كبد جرجانى گويد كه جگر عضوى شريف است و همچنان كه دل محل قوت حيوانى است و دماغ محل قوت نفسانى جگر محل قوت طبيعى است و اغتذاى اعضا و پرورش بدن بدان است بهر آنكه غذا حقيقة خون است و كيلوس در جگر خون گردد و قوت هاضمه كه كيلوس را خون گرداند در لحم جگر است و قوت جاذبه و ماسكه و دافعه در عروقى است كه اندر گوشت او پراكنده است و در هر عضوى قواى اربعه مذكوره است ليكن در معده و جگر بيشتر و ظاهرتر . بالجمله جگر عضو رئيس است و صحت او موجب صحت